بی مقدمه دوم...
علی آقا خیاط، توی محله ما مغازه دارد. از زمانی که من به یاد می آورم، سر کوچه یک مغازه کوچک داشت. یک پیرهن دوزی که به جز خودش و چرخش، فقط یک میز کوچک به همراه لباس هایی که پشت شیشه مغازه روی هم انباشته شده بودند توی آن جا می شد.
چهره همیشه خندان و روی باز علی آقا، با صورت همیشه تراشیده و موهایی که در حافظه من هیچوقت کاملا سیاه نبوده، تصویری ثابت و به یاد ماندنی از مردی میانسال است که به دیدن و سلام های هر روزه اش عادت دارم. سلامی که همیشه با صدای بلند و پر انرژی از انتهای مغازه رها می شود و پیش از آنکه به شیشه مغازه برخورد کند، از جلوی مغازه گذشته ام.
علی آقا خیاط، همیشه دوستی "سلامی" برای من بوده، و جز چند موردی که برای دوختن پیراهن هم کلام شدیم، همیشه به یک سلام بسنده کرده ام.
برای من، او علی آقاست. نه حتی فامیلش را می دانم، نه محل زندگی اش را. حتی نمی دانم درمحل خودمان زندگی می کند یا نه. هر روز او را می بینم، ولی اگر یک روز هم دیگر او را نبینم، انگار اصلا علی آقای خیاطی وجود نداشته. چه اهمیتی دارد که او چه دغدغه هایی دارد؟ شاید او برای خیلی های دیگر مانند من، فقط علی آقا خیاط باشد، بدون هیچ حرف کم و زیادی. کسی که تنها به دیدن او "عادت" کرده ایم.
به دور و برم که نگاه می کنم، "علی آقا خیاط" های زیادی می بینم. کسانی که نه در دنیای من، بلکه در دنیای خودشان و فقط در مجاورت دنیای من زندگی می کنند....
بی مقدمه اول...
پرسید: تا حالا به من دروغ گفتی؟
لباش رو باز کرد که چیزی بگه ولی حرفش رو توی هوا بلعید و دوباره لباش رو بست، کمی فکر کرد و با آرامش کفت: آره.
اصلا انتظار شنیدن چنین جوابی رو نداشت، کاملا شوکه شده بو. با این حال سعی کرد خودش رو آروم نشون بده: شوخی می کنی عزیزم.
- نه، کاملا جدی ام.
با سردرگمی گفت: چند بار؟ کی؟
- تقریبا به تعداد دفعاتی که گفتم دوستت دارم.
- چی داری می گی؟ درست صحبت کن منم بفهمم.
نفس عمیقی کشید و با آرامش بیشتر گفت: به ات دروغ می گفتم که دوستت دارم.
دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه، خیلی کشیده عصبانیت و شکست رو با هم فریاد زد: علی...
- درست شنیدی عزیزم، نمی تونستم واقعیت رو به ات بگم. دروغ می گفتم که دوستت داشتم... من عاشقت بودم...
نظرات ()
